شاعر و نویسنده به چه کسی می گویند؟...
اگر بخواهیم باز پای چوبین استدلالیان را به میان بکشیم و برای پاسخ این پرسش به تعریف دیگر آنها از انسان استناد کنیم، درمی یابیم که« انسان، حیوان کاتب است». یعنی هر وقت در باغ وحش دنیا، حیوانی را دیدیم که دارد نامه ی «فدایت شوم» برای حیوانی دیگر در قفس بغل دستی خود می نویسد، می فهمیم که انسان است و دیگر باید او را از قفس حیوانی بیرون بیاوریم و در قفسه ای دیگر بگذاریم.
همچنین از این تعریف در می یابیم که نویسندگی عَرَضِ خاص برای انسان است و عَرَض هم که می دانید یعنی چه، یعنی مَرَض، علت، بیماری، آنچه دوام نداشته باشد، آنچه قائم به خودش نیست؛ بلکه قائم به جوهر است. خوب، اینکه کشف جدیدی نیست. معلوم است که نویسندگی قائم به «جوهر» است. و بدون جوهر، نوشتن امکان ندارد، یعنی آدم باید هم جوهر و هم جوهره ی نویسندگی را داشته باشد، تا بتواند بنویسد.
اما اگر بخواهیم این تعریف را برای نویسندگی بپذیریم، باید بگوییم که نویسنده یعنی کسی که می نویسد. هر کسی که زیاد می نویسد. بنابراین کودک تنبلی که از روی کتاب فارسی اش تا نیمه شب، هفت بار می نویسد، هیچ فرقی با «تولستوی» ندارد که هفت بار «جنگ و صلح» را پاکنویس می کند. چون هر دو زیاد می نویسند. اما اگر کمی دقیق تر بیندیشیم و بگوییم که نویسنده کسی است که کارش نویسندگی باشد، آن وقت همه ی دفترداران اداری و رمّالان و دعانویسان و عریضه نویسان دم در دادگستری حق دارند جایزه ی ادبی نوبل را بگیرند.
و اگر بگوییم نویسنده کسی است که تا زنده است می نویسد آنگاه باید مجسمه ی مصنّفان بازاری و مؤلفان بیزاری و مترجمان کتابهای آشپزی و لاله زاری را از طلا بسازند و در چهارراه جهان نصب کنند.
پس بهتر است این جمله را برعکس کنیم و به جای اینکه بگوییم نویسنده کسی است که تا زنده است می نویسد، بگوییم نویسنده کسی است که تا می نویسد، زنده است. یعنی زندگی او، نویسندگی اوست.یعنی نه کسی که در زندگی، نویسندگی می کند؛ کسی که در نویسندگی ، زندگی می کند. اگر چه در تمام عمرش، تنها چهل صفحه زندگی کرده باشد. و یا یک داستان کوتاه زیسته باشد. و یا طول زندگی او تنها یک دوبیتی باشد که برای هیچ کس هم آن را نخوانده است....
هر چه هستی باش!
با توام، ای لنگر تسکین!
ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل!
با توام، ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبودِ ارغوانی! ای بنفشابی
با توام، ای شور، ای دلشوره ی شیرین!
با توام، ای شادی غمگین! باتوام، ای غم! غم مبهم!
ای نمی دانم! هرچه هستی باش! اما کاش....
نه جز اینم آرزویی نیست: هرچه هستی باش! اما باش!
منبع:
برگرفته از کتاب گزینه ی اشعار زنده یاد قیصر امین پور
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده