خرید بک لینک

محمودجعفری کوهبنانی

صمدبهرنگی در تیر ماه سال 1318 در یکی از خانه های جنوب محله چرنداب تبریز به دنیاآمد از سال 1336 معلم روستاهای آذربایجان شد و یازده سال در ممقان، قد جهان، آذرشهر، گوگان و اَخیر جان درس داد. گذشته از قصه های کودکان که با بهترین نمونه هایادبیات کودک دنیا هم ترازند، مقاله های زیادی هم نوشته است. کند و کاو در مسائلتربیتی ایران، مقاله های تربیتی، و مجموعه مقاله ها، باقی مقاله های او به صورتکتاب منتشر شده است.




حاصلتلاش خستگی ناپذیر او برای جمع آوری ادبیات شفاهی مردم آذربایجان دفترهای فولکلوراست. شعرهایی که از شاعران معاصر فارسی زبان به آذری ترجمه کرده نمودار قدرت وتسلطش به زبان ترکی است. با این حال نویسنده ای گفته است: شاهکار او زندگیش بود.از خود می پرسیم: چطور شد که صمد بهرنگی آن ساده مرد روشن بین به چنین محبوبیتی رسید؟آیا او با خواهش و تمنا و رفیق بازی و نان قرض دادن به این و آن، در رنگین نامه بهچاپ عکس های قد و نیم قد روشنفکرانه پرداخت؟ و یا چون روشنفکر نمایان بی فرهنگ درکافه ها آبجو خنک نوشید و با هر جرعه آبجو سخن از مردم راند؟ راستی چطور شد که بعضیاز کتاب هایش در عرض یک ماه و نیم دوباره تجدید چاپ شد؟ آیا چنین موفقیتی برایکتابی سراغ داریم؟ در روزگاری که هر شاعری به آخوری سرگرم است و هر نویسنده ای ریسندهای است، چرا قدر آن عزیز، آن آواره روستاها را گرامی نداریم که با پول ناچیز معلمی خود کتاب می خریدتا به جوانان شهرستان و روستا برساند.

اوبرای مبارزه با حق کشی ها، فساد و تباهی های دوره خود قلمش را، که برای بعضی سلاحخطرناکی است، بکار انداخت.

بهرنگیکتابهایش را ارزان چاپ می کرد و به هر سرمایه دار گردن کلفتی هم نمی داد که بچاپد.او می دانست که کتاب خوب احتیاج به زرق و برق ندارد واطلاع داشت که ماشاءالله درمملکت ما کتاب از لحاظ جلد از خیلی کشورها جلوتر است، چنانکه از لحاظ ساز و دهل وبوق و کرنا مقام اول را دارد. اما از لحاظ محتوی کتاب بدبختانه خیر، محتوی خوب فکرخوب می سازد و میدانی که فکر خوب...

دکترغلامحسین ساعدی نویسنده و نمایش نامه نویس معاصر می نویسد: در نامه هایی که بهدوستانش می نوشت یا به اهل قلم، همیشه التماس می کرد که چرا کتاب ها این همه گراناست. و او خود هر چه داشت و نداشت کتاب می خرید، روزهای تعطیل با کیف پر کتاب تویدهات راه می افتاد. به همه امانت می داد.

بهرنگیقبل از هر چیز به فکر نجات بچه ها، این سازندگان دنیای آینده افتاد، تصمیم گرفتآنها را طوری بسازد که در دنیای پر مکر و فریب تبلیغات بتوانند خود و همنوعانشانرا نجات دهند. او به خوبی دردها را از نزدیک لمس کرده بود و مگر این طور نیست؟ آیامی شود نادیده گرفت کودکانی را که در زمستان پشت میزهای مدرسه از گرسنگی ضعف میکنند؟ آنها که توی برف و سرما اگر گیوه ای هم داشته باشند از پا بیرون می آورند وزیر بغل می گیرند تا گلی و خیس نشود و زیادتر دوام بیاورد، سرانجام صمد بهرنگی بهرود ارس پیوست و در آن جا جاری شد. اما فریادش تا جاویدان در گوش ها و سینه هاخواهد ماند. صمد با آن قیافه تکیده ساده و آن افکار بزرگ و آن چشم های زیرک بامحبت دیگر در میان ما نیست، زندگی، سخن، حرکات، لباس و همه چیز او انسانی بود. مدتیپس از مرگش کتاب «ماهی سیاه کوچولو» از طرف نمایشگاه بین المللی کتاب بولون ایتالیابرنده پلاک طلا شد و این در برابر روح بیکران او چه بی بهاست. روحش شاد و یادشگرامی باد.

فرستنده:محمود جعفری کوهبنانی

برچسب: نویسنده: عباس تقی زاده تاريخ: شنبه 1 تير 1392 ساعت: 18:23

صفحه بندی