یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود/ یه شهر کوچک، اما با صفایی بود
مردمونش همگی، عاشق هر کار و تلاش / برای خونشون و زندگیشون، می کردن امرار معاش
خونه باغ ها، کوچه باغ ها، همشون یادش بخیر!/ صفا و محبت و عشق و صفا یادش بخیر!
خدایی!!عجب باغ و عجب درختایی بودن! /پرتقالی که همه ایران طرفدارش بودن
همه جا سایه بود و سرسبزی و شور و نشاط/صدای بلبل و گنجشک و کبوتر تو حیاط
شُر شُرِ آبِ تُرُنگ، از تو باغا می رفت به گوش / دیدن قشنگیاش می بُرد زسر هم عقل و هوش
هوای گرم تابستون و هیاهوی تو باغ/بچه هایی که همه مشغول آب بازی بودن، روزهای داغ
پاییز و زمستونش، بارون بود و بارندگی/ مثل الان که نبود، ابرا کنن شرمندگی
از بهارش که نگو!باور کنین بهاری بود! /عطر نارنجِ خوشش، توی هوا، صفایی بود!
هر کسی از هر کجا به عشق این آب و هوا/ عازم سفر می شُد به شهرمون بی ادعا
هرچی من بگم، کمه! نمیشه گفت از اون روزا/ همگی غصه شدن، نشسته اند کنج دلا
تو زمستون، تو بهار، بارون می اومد بی حساب/برامون قصه شدن، بسته شدن، مثل کتاب
ابرای تو آسمون غریب و بیگانه شدن/دست به دست هم ندادن، باغا ویرانه شدن
خلاصه اون همه زیبایی همش رخت بَست و رفت / شادی و سرسبزی و شورو نشاطم، همه رفت
شهری که یه روزی اسم و رسمی داشت/ حالا یاد و نامش تو دلا خاطره داشت
دیگه هرگز صدای شُر شُر ناودون نیومد/ صدای تُرُنگِ آب و بوی بارون نیومد
همه ی مردم شهر رخت سفر بسته بودن/شهر خالی شده بود، چون خیلیا رفته بودن
جوونا، بی کار و بی پول، همه راهی سفر/ رفتن و خود رو زدن به آب و آتیش و خطر
همه ی شهرایی که، شهرما بین اونا یه سری داشت/همشون آباد شدن، جز اینی که قصه ای داشت
گروه کمی فقط تو شهر من، مونده بودن/ بچه ها هم همگی افسرده و غمگین و دلخسته بودن
هیچ وسیله ای واسه شادی و بازیشون نبود/همگی گریه می کردن، انگاری هیچ کسی یادشون نبود
باغای خشکیده ای که نه در و دیوار دارن/خیابونایی که نه با ماشین، نه آدما، کاری دارن
هر کسی سوال کنه! واسه آبادی این شهر غریب/ آقایون می گن که ما پول نداریم، اما میشه به عنقریب
ای خدا!!! میشه یه روزی شهرمون آباد بشه!/ قصه ی زیباییاش دوباره باز تکرار بشه!
شنیدین یک گروه منتخب از بین ماها پیدا شده/ همه بستن کمر همتشونو!انگاری یه راهی که پیدا شده
دست به دست هم می دَن تا شهرمون آباد بشه /همه ی قشنگیاش برگرده و کاری بشه
حالا نوبت من و توست، با اونا که ما بشیم /دل به هم بسپاریم و بهر وطن فدا بشیم
خدایا! به حق اون عزیزی که سرور ماست / قِسمَت و روزی ما کن، شهری که در خور ماست
شاعر: مریم دروگر
آموزگار منطقه ی شهداد
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده