من با کرمان زندگی میکنم
شهدادنیوز
گفتگوی آقای مجتبی احمدی شاعر و مسئول دفتر آفرینش های ادبی حوزه هنری استان کرمان با استاد هوشنگ مرادی کرمانی -منتشر شده در هفته نامه "کرمانشهر" و سایت کرنا
با سپاس از دوست فرهیخته و عزیزم ، آقای مجتبی احمدی، این گفتگو روی وبلاگ شهداددنیوز منتشر می گردد.

اشاره: تیتر خبر را در سایت خبری «کرنا» دیدم؛ نصب مجسمهی «هوشنگ مرادی کرمانی» در خیابان مرادی کرمانی. خبرِ خوشحالکنندهای بود از چند جهت؛ که کموبیش در گفتوگوی پیشِ رو به آنها پرداختهام...
حوالی ساعت هشت شب است که صدای زنگ تلفن خانهاش را درمیآورم. دوسهتا بوق آزاد و بعد؛ صدای دلنشینِ پیرِ دوستداشتنیِ داستاننویسی کرمان و ایران، با آن لهجهی شیرینِ کرمانی؛ که بهرغم سالها تهراننشینی، همچنان در طرز گفتار او موج میزند؛ آنچنان که در صفحهصفحهی کتابهای خواندنیاش...
میگویم: خبر نصب مجسمهتان را در سایت کرنا منعکس کردهایم با عکسی از مجسمه، گفتیم خوب است در نشریه، گفتوگویی با شما را هم در کنار خبر کار کنیم.
میگوید: تا جایی که من خبر دارم، کرمان اولین شهری است که چنین کاری کرده؛ اینکه در زمان زندگی آدم، به فکر او باشند؛ معمولا مرسوم است زمانی که آدمی از دنیا میرود به فکر میافتند که خیابان به نامش بزنند و مجسمهاش را بسازند و... حالا کرمان این کار را کرده، شهردار کرمان همتی کرده و این اتفاق افتاده. آقای روحالامینی از شهرداری کرمان به من زنگ زدند که ما میخواهیم چنین کاری را انجام بدهیم، آقای سیفالهی به کارهای شما علاقهمندند، شما زحمت زیادی کشیدهاید و از این حرفها. از من هم سوال کردند؛ من هم مخالفتی نکردم و گفتم مشکلی نیست.
میگویم: بله استاد، کار بسیار ارزشمندی است و من هم به همین بهانه مزاحم شما شدم.
میگوید: ایکاش این کار به دست امثال شما خبرنگارها و روزنامهنگارها انعکاس بیشتری پیدا کند؛ نه به خاطر شخص من؛ به خاطر ارزش اصل کار، تا در شهرهای دیگر کشور هم اتفاق بیفتد؛ همهی شهرهای کشور نویسنده و شاعر و هنرمند دارند. همانطور که کرمانشناسی سالها پیش به پیشنهاد دکتر محمود روحالامینی در کرمان به راه افتاد و بعد از آن بود که در استانهای دیگر هم شکل گرفت؛ فارسشناسی و یزدشناسی و...
میگویم: خوشبختانه کرمان در این زمینهها پیشقدم است...
میگوید: بله، پیشقدم است، اما مظلوم است؛ چیزی نمیگوید، سر و صدایی ندارد و هیچکس باخبر نمیشود. این خبر هم هنوز درست منعکس نشده؛ ولی باید این اتفاق بیفتد؛ نه به خاطر من، به خاطر اصل کاری که اتفاق افتاده؛ به خاطر کرمان، به خاطر شهرداری کرمان.
میگویم: البته مجسمه تازه نصب شده؛ مطمئنا این اتفاق میافتد...
میگوید: دوستان تعریف میکردند وقتی مجسمه نصب میشده، یکی از کاسبهای آنجا میپرسد: این کیه؟ جواب میدهند: فلانی. میپرسد: چهکاره است؟ جواب میدهند: نویسنده است. میپرسد: چی نوشته؟ و... خلاصه پیشنهاد داده شد کتیبهای هم در کنار مجسمه باشد با متنی برای معرفی. در هر صورت اجباری نیست که همه یک نویسنده را بشناسند.
میگویم: این هم نکتهای است که کسی کرمانی باشد و هوشنگ مرادی کرمانی را نشناسد!
میگوید: در هر صورت، ممکن است بچهها بروند، خانوادهها بروند و مجسمه را ببینند؛ متنی برای معرفی باشد بد نیست.
میگویم: من البته هنوز مجسمه را از نزدیک ندیدهام؛ اما در عکسی که دیدم، حال و هوای متفاوتی دارد؛ یعنی به اینکه نیمتنهای از شما ساخته شود بسنده نشده، فضاسازی خوبی دارد؛ شما نشستهاید و سه کودک در کنار شما...
میگوید: حتما حاصل ذهنیت دوستان شهرداری است؛ فکر خوبی بوده. البته من هم ندیدهام، فقط عکسهایش را دیدهام. یکی از اقوام تلفن زده بود و میگفت کوچک است؛ یعنی بهتر است که در پارک نصب شود و از نزدیک دیده شود؛ مجسمهی وسط میدان باید بزرگ باشد. بعضیها هم که دیدهاند میگویند شبیه من است، بعضیها میگویند شبیه نیست. البته به نظر من، لزومی هم ندارد خیلی شبیه باشد. این یک نماد است؛ نماد یک نویسنده. البته طبیعی است که هر کاری انجام میشود دور و برش از این حرف و حدیثها هست و بهتر است بگذریم.
میگویم: عکس مجسمه، حس خوبی را منتقل میکرد؛ انگار هوشنگ مرادی کرمانی با یکعالمه قصه نشسته روی سکویی و سه کودک و نوجوان، محو قصهگوییاش شدهاند... البته باید ببینم؛ امیدوارم از نزدیک دیدنِ مجسمه هم همین احساس را منتقل کند.
میگوید: بله، اگر خواستی گزارش تهیه کنی، برو از نزدیک ببین. شنیدن کی بُوَد مانند دیدن. البته با نگاه مثبت ببین! واقعا این کار جای تقدیر دارد؛ باز هم میگویم: نه از این بابت که مربوط به من است.
میگویم: احساس شما دربارهی این اتفاق چیست؟
میگوید: اتفاق بسیار خوبی است؛ برای اینکه مردم کرمان، بچههای کرمان، احساس میکنند که اگر کاری بکنند؛ ولو اینکه کار کوچکی باشد؛ منعکس میشود و توسط آدمهای دیگر دیده میشود؛ آدمهایی که دغدغهی فرهنگ دارند. البته من معتقدم که اگر قرار باشد بمانم، اگر قرار باشد بهنوعی در ذهنها ماندگار شوم؛ مجسمهی من باید با کتابهایم ساخته شود؛ باید با هر کتابِ من که خوانده میشود، مجسمهای از من و کارهای من در ذهن مخاطبم ساخته شود؛ و آن مهمتر است و بیشتر هم مد نظر من است.
میگویم: از کارهای تازه بگویید؛ کتابی در راه انتشار یا در دست نوشتن دارید؟
میگوید: نه، من خیلی کمنویسم؛ تقریبا سه سالی یکبار کار جدیدی مینویسم و منتشر میکنم؛ تا وقتی کاری به دلم ننشیند، تا وقتی کار تازهای نباشد، تا وقتی با کارهای دیگران و کارهای خودم متفاوت نباشد، هیچوقت دست به قلم نمیبرم. سال پیش کتاب «آبانبار»م منتشر شد که فکر میکنم چاپ سومش هم تمام شده و قرار است تجدید چاپ شود.
میگویم: امسال در ایام نوروز، داستان «تهخیار» را با صدای شما در لوح فشردهی «داستان همراه» ضمیمهی مجلهی «داستان» شنیدیم و لذت بردیم...
میگوید: بله، «ته خیار» جزو داستانهای تازهی من است و البته کتاب گویایی هم از کتاب «تنور» منتشر شده؛ با عنوان «تنور و داستانهای دیگر».
میگویم: آن را هم خودتان خواندهاید؟
میگوید: من مقدمهاش را خواندهام اما داستانها را شاهین علایینژاد خوانده و نشر نوین کتاب گویا حدود بیست روز پیش منتشرش کرده.
میگویم: این روزها سفری به کرمان ندارید؟
میگوید: آخرین بار در سال گذشته آمدم و به دوسهتا مدرسه در کرمان و سیرچ رفتم.
میگویم: شما از آن هنرمندانی هستید که از کرمان رفتهاند اما کرمان را فراموش نکردهاند...
میگوید: خودم همیشه میگویم فلانی را میشود از روستا درش آورد اما نمیشود روستا را ازش درآورد؛ من هم از آنها هستم؛ من با کرمان زندگی میکنم؛ چیزی نیست که بنویسم و نام یا لااقل حس کرمانی در آن نباشد؛ در کتاب «شما که غریبه نیستید»، بیش از سیصد صفحه دربارهی سیرچ و کرمان است؛ خیلیها از طریق همین کتاب، کرمان را میشناسند. در همین عید گذشته، بچهای مشهدی، خانوادهاش را وادار کرده بود که او را به سیرچ ببرند تا جاهایی را که در این کتاب از آنها گفتهام ببیند؛ رودخانه و کوه و... من از طریق عباس تقیزاده از این قضیه باخبر شدم و تلفنی با آن کودک صحبت کردم...
میگویم: خیلی ممنون که فرصتِ این گفتوگو فراهم شد. فقط یک سوال دیگر و بعد رفع زحمت. شما نامزد دریافت جایزهی «هانس کریستین اندرسن» شدهاید؛ از این جایزه چه خبر؟
میگوید: چند نفر ماههاست که دارند روی پروندهام کار میکنند. دارد آماده میشود برای فرستادن به این جایزه. چون میدانید؛ مسائل مختلفی برای کسب این جایزه اهمیت دارد؛ تعدد آثار، ترجمهی آثار، اقتباس از آثار و خیلی مسائل دیگر. سال 1992 که به این جایزه معرفی شدم، نه تعداد آثارم زیاد بود و نه موارد دیگری پیش آمده بود. البته آن سال نویسندهی برگزیدهی هیات داوران شدم اما جایزهی اصلی را به نویسندهای آمریکایی دادند.
میگویم: ولی حالا دیگر پروندهتان خیلی سنگین شده!
میخندند و میگوید: بله، چند کتابم به زبانهای مختلف ترجمه شده، فیلمهای زیادی با اقتباس از آثارم ساخته شده، چندین پایاننامه با موضوع آثارم در دانشگاههای مختلف کشور، از جمله دانشگاه کرمان، تدوین شده و...
میگویم: امیدوارم دریافت این جایزه هم به افتخارات پرشمار شما و کرمان، افزوده شود...
مجتبي احمدي
توضیح شهدادنیوز:
درست است آقای احمدی، این کودک مشهدی امان همه و بویژه آقای عباس اسدی سیرچی را برید تا بالاخره با استاد تلفنی صحبت کرد. و در سویی دیگر 25 آذرماه 91 با استاد و با مساعدت پژوهش سرای ابن سینای کرمان در خدمتشان در سیرچ و اندوهجرد و شهداد بودیم. ای کاش برخی از مسئولان شهداد- و نه همه ایشان- به اندازه یک صدم این کودک 12 ساله مشهدی، می دانستند ببخشید مجبورم بنویسم می فهمیدند ودرک می کردند که استاد هوشنگ مرادی کرمانی کیست و چه سرمایه ارزشمندی است. اگر چنین بود اوضاع شهداد ما هم به از این بود که هست. اما جای استاد همیشه در دلهای بچه های شهداد وسیرچ و اندوهجرد و...است و خیلی خیلی دوستش داریم.و اگر چنین نبود لوح تقدیمی بچه های شهداد در کتابخانه عمومی علامه حلی به ایشان امروز، دراتاق استاد مرادی کرمانی در منزلشان نصب نبود. تنها لوح نصب شده از میان صدها لوح تقدیر اهدایی به ایشان.
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده
تاريخ: شنبه
28 ارديبهشت
1392 ساعت: 18:20