خرید بک لینک
....لیلا کور، هر روز می آمد دَم خانه اش، سمت چپ کوچه، می نشست و تا صدای پایی می شنید، هر که بود فحش بارانش می کرد. اَلَکی، همینجوری فحش می داد. می گفتند عقلش کم است،........همه به فحش های لیلا عادت کرده بودند. وقتی مدرسه می رفتیم از لیلا فحش می شنیدیم و وقتی هم بر می گشتیم، همین جور! تفریحمان فحش شنیدن بود.

یک روز از جلویش رد شدیم، فحش داد، رفتیم سر پیچ کوچه و برگشتیم، باز فحش داد. بر گشتیم یکی یکی از جلویش رد شدیم و فحش خوردیم، این قدر بچه ها را بردم آن سر کوچه و برگرداندم و لیلا فحش داد تا دهنش کف کرد. گریه اش گرفت! باز هم ول نکردیم. هی از جلویش رد شدیم. گریه کرد و فحش داد. فحش های ناجور!

- بچه ها طاقت بیارین، هی از جلوش رد شین و بخندین!!!!

لیلا چوبش رو پرت کرد طرف ما، به هیچ کس نخورد، باز از جلویش رد شدیم و خندیدیم. حرصش گرفت! دستهاش را بلند کرد و زد تو سرش. خودش رو زد و فحش داد. باز هم جواب ندادیم. هی رفتیم ته کوچه و برگشتیم. حالش بد شد و افتاد.......

منبع:

شما که غریبه نیستید، خاطرات بسیار زیبا و تأمل برانگیز هوشنگ مرادی کرمانی

برچسب: نویسنده: عباس تقی زاده تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت: 13:52

صفحه بندی