یک روز از جلویش رد شدیم، فحش داد، رفتیم سر پیچ کوچه و برگشتیم، باز فحش داد. بر گشتیم یکی یکی از جلویش رد شدیم و فحش خوردیم، این قدر بچه ها را بردم آن سر کوچه و برگرداندم و لیلا فحش داد تا دهنش کف کرد. گریه اش گرفت! باز هم ول نکردیم. هی از جلویش رد شدیم. گریه کرد و فحش داد. فحش های ناجور!
- بچه ها طاقت بیارین، هی از جلوش رد شین و بخندین!!!!
لیلا چوبش رو پرت کرد طرف ما، به هیچ کس نخورد، باز از جلویش رد شدیم و خندیدیم. حرصش گرفت! دستهاش را بلند کرد و زد تو سرش. خودش رو زد و فحش داد. باز هم جواب ندادیم. هی رفتیم ته کوچه و برگشتیم. حالش بد شد و افتاد.......
منبع:
شما که غریبه نیستید، خاطرات بسیار زیبا و تأمل برانگیز هوشنگ مرادی کرمانی
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده