خرید بک لینک

به مبصرها تکه ای نان می دهیم که کاری به کارمان نداشته باشند. سه تا صف است که هر کدام به جایی می رود. یکی می رود بالای ده، یکی می آید میان ده و یک صف هم تا پایین ده می رود. هر صف مبصری دارد که مواظب است کسی تا درِ خانه، از صف بیرون نزند. کسی به کسی لگد و پس گردنی نزند. تو گوش نفر جلویی مداد نکند...سنگ نزند به گنجشک و کلاغ و شانه به سر، توی خانه های مردم سنگ و چوب نیندازد. از درخت و دیوار خانه و باغ مردم بالا نرود، توی خانه ها سرک نکشد. اَ لَکی درِ خانه ی مردم را نزند، دیگری را توی جوب و رودخانه نیندازد و عاقل و با تربیت و سر به زیر به خانه برود. اما بچه ها همه ی کارهای بد را می کردند و در عوض تکه ای نان و چند دانه ی انجیر خشک و مَویز و گاهی هم یک قِران می گذاشتند کف دست مبصر و انگار نه انگار که کسی دست از پا خطا کرده، با خیال راحت روز بعد می آمدند مدرسه! مبصر ها از کسی که بچه ی خوب و عاقل و سر به راه بود خیلی خوششان نمی آمد، می زدند پس ِ کله اش و بی خودی به پَر و پاش می پیچیدند و بهانه ای می آوردند تا چیزی دستگیرشان شود. خوش به حال مبصرهایی که بچه های شَرتَری داشتند، نان ِشان توی روغن بود!

منبع:

برگرفته از کتاب شما که غریبه نیستید، هوشنگ مرادی کرمانی، چاپ هفدهم

برچسب: نویسنده: عباس تقی زاده تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1391 ساعت: 23:5

صفحه بندی