بگشای لب، که قند فراوانم آرزوست!
ای آفتاب حسن! برون آ، دمی زابر!
کان چهره ی مشعشع ِ تابانم آرزوست!
بشنیدم از هوای تو، آواز ِ طبل ِ باز!
باز آمدم که ساعد ِ سلطانم آرزوست!
گفتی ز ناز: بیش مرنجان مرا، برو!
آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست!
....
زین خلق ِ پُر شکایت ِ گریان، شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست!
گویاترم زبلبل، امّا ز رشک عام
مُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست!
دی شیخ، با چراغ همی گشت گرد ِ شهر
کز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست!
گفتند: « یافت می نشود، جُسته ایم ما»
گفت: « آنکه یافت می نشود، آنم آرزوست»
پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست
آن آشکارصنعت ِ پنهانم آرزوست!
...
منبع:
برگرفته از گزیده ی غزلیات شمس، مولانا جلال الدین محمد بلخی به کوشش محمدرضا شفیعی کدکنی
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده