برای تنویر افکار نسل های امروزین که این حکایت را نشنیده اند، باشد که به باد تمسخرش نگیرند و نگویند چه دروغ ها یا چه هندی بازی های مضحکی !...پدربزرگ خیلی پیر بود و چون دستهایش می لرزید و سر میز غذا، گاهی غذایش را می ریخت،با خشم شدیدِ پسر و عروسش روبه رو می شد که مدام به او می گفتند مواظب غذا خوردنش باشد، اما پیرمرد بیچاره.......اوضاع از این قرار بود و بوی بهبود هم از وضع پیرمرد نمی آمد که پسر پیرمرد تصمیم گرفت به این وضعیت ناخوشایند پایان دهد. مرد با کاسه ای چوبی به خانه آمد و به پدرش گفت از حالا به بعد، اینجا غذایت را می خوری ، دم در، چون تمیز کردنش راحت تر است..... صبحانه و ناهار و شام، پیرمرد بیچاره، تنهایی دم در خانه می نشست و و هر چه جان داشت، می گذاشت برای درست غذا خوردن......عصر روزی، وقتی پدر از کار به خانه برگشت، پسرش را دید که دارد تکه ای چوب را می تراشد.........پرسید داری چی می سازی؟ و پسر بدون اینکه حتی سرش را بلند کند، جواب داد، دارم کاسه ای برای شما درست می کنم، برای وقتی که پیر شدید و برای غذا خوردن جلوی در نشستید!
منبع:
برگرفته از کتاب در ستایش مرگ، ژوزه ساراماگو، ترجمه ی شهریار وقفی پور
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده