....مردی بادکنک می فروخت که یکی از آنها را بدست آوردم، نمی دانم من خواسته بودم( که بعید است، چون آدم موقعی درخواست می کند که توقع دارد برآورده شود) یا مادرم به طرزی غیرعادی خواسته بود که در جمع ابراز محبت کند. یادم نیست، سبز بود یا قرمز، زرد یا آبی یا سفید ساده. اتفاقی که بعداً افتاد، باعث شد رنگش را فراموش کنم، با اینکه باید همیشه به یادم می مانده چون اولین بادکنکی بود که در کل زندگی شش یا هفت ساله ام داشتم. هنگام بازگشت به خانه...من با چنان افتخاری گام بر می داشتم که گویی تمام جهان را به نخی بسته ام و با خود می کشم. ناگهان متوجه شدم کسی پشت سرم پوزخند می زند. سربرگرداندم و دیدم، بادِ بادکنک خالی شده بود و من بی آنکه متوجه شوم آن جسم کثیف، چروکیده و بی شکل را روی زمین می کشیدم و دو مرد مرا به هم نشان می دادند و می خندیدند. آنجا حس کردم که مسخره ترین آدم دنیا هستم. حتی گریه هم نکردم. نخ را رها کردم و بازوی مادرم را گرفتم مثل غریقی که به تخته ی نجات آویزان می شود، و به راهم ادامه دادم. آن جسمِ کثیف، چروکیده و بد شکل، دنیا بود!!!!!منبع:
برگرفته از کتاب خرده خاطرات، ژوزه ساراماگو، نویسنده پرتغالی، برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 ترجمه ی: اسدالله امرایی
برچسب:
نویسنده: عباس تقی زاده
تاريخ: شنبه
5 اسفند
1391 ساعت: 21:9